شکیبا جونیشکیبا جونی، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

شکیبا نفس من و بابایی

بدون عنوان

من و دخملی با هم قرار گذاشتیم هر وقت شکیبا کار خوبی کنه یعنی حرف مامانی و باباییش رو گوش کنه بهش برچسب جایزه بدیم اینا رو توی یه هفته گرفته و چبسونده به اتاقش   ...
15 مهر 1391

بدون عنوان

این روزا هر وقت میریم بیرون یه لباس کوچولو که میبینه میگه واسه نینی خاله مریم بخییم بهش میگم نی نی خاله دختره یا پسر؟ میگه پسیه بهش میگم اسمشو چی بذاییم؟ میگه اگه دختر بود بذاریم گندم اگه هم پسر بود میذاییم اصغر       ...
13 مهر 1391

بدون عنوان

امروز صبح کنار عروسکم خوابیده بودم یه بوس کوچولو دستاشو کردم بیدار شد بهش خیلی آروم میگم من عاشقتم میگه زیاد بگو منظورش اینه که بلند بگو بهش بلند میگم من بهت گفته بودم تو عشق منی؟ میگه آیه گفتی بهش میگم بهت گفته بودم تو عمر منی نفس منی عزیزمنی پرنسس منی میگه آیه گفتی ولی پیین نگفتی بهش میگم خب از این به بعد پرنسس منم هستی  خیلی از این کلمه خوشش اومده عروسک مامانی ...
13 مهر 1391

بدون عنوان

گل دخمل مامانی از دیروز سرما خورده و نمیتونه راحت بخوابه همین که خوابش میبره مماخ کوچولوش میگیره و بلند میشه سرجاش میشینه هی میگه مامانی من چرا این دولی شدم؟ البته از دیروز دارم بهش دارو میدم امروز ظهر راحت تر خوابیده فندق مامانی عزیز دل مامانی این دفعه داروهاش رو خیلی خوب میخوره  همیشه خیلی مصیبت داشتیم سر شربت خوردن دیروز دادندا بهش میگه دیبا جونی سرما خوردی؟ میگه نه دماغم ایندولی دده   ...
11 مهر 1391

بدون عنوان

فسقلی وقتی میره تو اتاقش بعد 5 دقیقه میگه مامانی تو چقدر گسگلی (خوشگلی) بهش میگم داره خرابکاری میکنی میگه دایم کثافتی میکنم بعد میرم تو اتاقش میبینم لیوان آبو گذاشته جلوش دستمال کاغذی ریخته توش داره باهاش صورت دیدیل رو میشوره بهم میگه خوب دیدیل گدیف دده(کثیف شده) اینم عکس دخملی با دیدیل البته چون کچل بوده خودش براش موکشیده چون گرمش بوده لباساش رو براش قیچی زده و پاره کرده تا سردش بشه     ...
2 مهر 1391

عادتهای شکیبا2

عزیز دل مامانی بیرون رفتنش کلی پروسه داره بهش میگم شکیبا جونی بریم خونه مامان جون ؟ میگه من نمیام بهش میگم باشه پس من میرم تو تنها باش میگه من که تنها نیستم دیدیل هست نیما هست گاوم هست ببعی هست لباس میپوشم جلوی در که میخوام بیام بیرون میگه منم میادم هر لباسی میخوام بپوشم میگه اینکه لباس بیرون نیست اینا لیاسه یاحتیه (راحتیه) بعد کلی پاتیناژ رفتن رو مخم بالاخره به یه لباس رضایت میده بعد شروع میکنه مامانی اجازه میدی دیدیل رو با خودم بییایم بهش میگم نه عزیزم میگه خوب تنهایه میتسه گییه میکنه بهش میگم بذارش پیش بقیه عروسکات نمیترسه کلی بهانه میگیری منم مجبور میشم برم بیرون بگم نمیخوای بیای بعد میادبیرون همیشه تنگ ترین کفش...
2 مهر 1391